تبلیغات
ادمک

کاش میدانستی آن کس که در تو امید به زندگی را پرورش میداد خودش محتاج قطره ای از باران محبت بود


نویسنده :آدمک
تاریخ:پنجشنبه 1391/08/18-12:13 ق.ظ

1

داشتم توخیابون برا خودم راه میرفتم كه ناگهان یك انسان متشخص با شعور زد پس كلّم و گفت اینجا چه غلطی میكنی
گفتم شاید یكی از دوستامه اما وقتی برگشتم (خدا نسیب گرد بیابمن نكنه) یكی از برادران محترم گشت ارشاد رو روبه روی خودم دیدم.
منم كه تاحالا گیر اینا نیفتاده بودم كلی خوف كردم.
خواستم در برم اما وقتی نگاهم به اون ون افتاد كه تا اگزوز پر معتاد و لاتولوت بود گفتم اگه میشد فرار كرد حتما یكی از اینا این كارو كرده بود.
گفتم شاید بشه از راه منطقی و با حرف حلش كرد اما اونم جواب نداد.
خلاصه داشتن سوار ونم میكردن كه یه هو یه صدا از پشت سرم شنیدم كه داشت داد میزد :نیما نیما.......اقا كجا میبرین نامزدمو
اقا مارو میگی ناگهان از علی به نیما تبدیل شدیم و با كلی سرو كله زدن با مامورا و كلی فیلم بازی كردن كه اقا من اسمم نیماِ این خانومم نامزدمه و.....
تونستیم مردمو دور خودمون جمع كنیم و تو همون شلوغی ها بود كه من برای اولین بار از دست مامورا فرار كردم.
دوییدم رفتم تو مترو و اون دختره هم با من اومد.
ازش پرسیدم:خانوم من شما رو میشناسم؟
گفت: نه ولی انصافا خوب فیلم بازی میكنی
گفتم: پس اسم منو از كجا میدونستین
گفت: باورت شده ها همینجوری یه جیزی از خودم گفتم
گفتم: برا چی همچین كاری كردی....میدونی اگه در نمیرفتیم جفتمونو میگرفتن . اون موقه چكار میخواستی بكنی؟
گفت: خب حالا كه نگرفتنمون درضمن دلم برات سوخت بیچاره
اونجا بود كه تازه فهمیدم دخترا اونقدا هم بد نیستن همینطورم فهمیدم از نظر جیگر (جرأت) چیزی از مردا كم ندارن (لا اقل در مورد این یكی كه درسته)
 بهش پیشنهاد دادم بریم یه كافیشاپی جایی یه چیزی بخوریم اولش قبول نكرد ولی خوب من بهش قبولوندم
تو این مدتی كه تو كافیشاپ باهم حرف میزدیم فهمیدم خیلی شبیه منه زندگیش.كاراش.چیزایی كه دوست داره.حتی مثل من از پپرونی خوشش میاد
خلاصه یه نهاركی زدیم و بعد با عجله از كافیشاپ بیرون رفت
یه چیز دیگه هم فهمیدم......البته مطمئن نیستم ولی فكر كنم بهش علاقه پیدا كردم
ای خدا دمت گرم چجوری ادما رو مثل مهره حركت میدی و جلو راه هم قرار میدی.....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()